

|
|

|
Come my idol , I want to ask the spirit of the wine to make me forget that we shall never understand. |
|
About Us |
|
Our universe is like a summerhouse
|
|
صحنه جاودانه (1) آهنگ شماره 1- آمدن ، ماندن و رفتن آیا مخ ام رو شخم بزنم و برای چیدنِ میوه ی جاودانگی، منتظرِ رسیدنِ زمانِ بی نهایت بشم؟ یا اینکه زمان روی صفر برام متوقف شده و باید با مخِ عقیم ام مثلِ بچه ها توی لحظه زنگی کنم ؟ آیا یه ساقی داره شرابِ زندگی رو هر لحظه برام می ریزه؟ آیا دارم مثلِ بچه ها اونقدر می نوشم که روی زمین بیافتم و اون وقت نه از روی عقل، فقط از روی مستی منتظر شم که زمانِ بی نهایت برسه تا از حالتِ مستی خارج بشم؟... الان که عقل توی سرمِ و با شرابِ عقل مستم ، سرِ دو راهی ِ آز و نیاز متوقف شدم، آیا فردا که عقلِ فضولم رو به خاک بسپارم هوشیار می شم و به آسمون ها پرواز می کنم؟ نه، نه ، من شک دارم چیزایی که در حالتِ مستی فکر می کنم درست باشه! بهتره اصلا“ کفش های عقل و فلسفه ام رو در بیارم و همین جا بمونم! این جا که خورشیدش هر روز شرابِ سرخ رنگ رو توی آسمون می پاشِ تا منو شاد و سر حال کنه و ماهش هر شب، شرابِ سفید رنگ رو توی دریا می ریزه که منو غرقِ خواب کنه، این جا که باشم شاد و سرِ حالم چون قبل از اینکه غم بخواد منو توی آغوشش بگیره، شرابِ زندگی رو می نوشم .و فراموشش می کنم ... حتی فراموش کردم که عربها شاه مون جمشید رو بین دو تخته خواب گذاشتن و بدنش رو شیکوندن تا شادی ما برای همیشه به خواب بره، نه، نه، این حرفا توی کتاب نوشته شده و واقعیت نداره ، شراب زندگی هیچ وفت نمی تونه جام جمشید رو خراب کنه، من خودم جامِ جمشید هستم، من هنوز هم مثلِ 3000 سال پیش که جمشید، روزِ اولِ فصلِ بهار رو نوروز نامید اونو تازه و نو می دونم و 13 روزِ اولِ بهار رو جشن می گیرم و به دیدن اقوام و آشنایانم می رم و سال خوبی رو براشون آرزو می کنم، هنوز هم بهرام زیرِ پاهام خوابیده، همون شاهی که صدها خواننده و نوازنده و رقصنده رو از خارج وارد و بین شهرهای مون پخش کرد تا شادی از قلب های ما خارج نشه، همونی که قصری با 7 اتاق ساخت و هر کدومِ ش رو به یکی از رنگ های رنگین کمون رنگ کرد و توی هر کدوم ِ ش هم یکی از زنانش رو که از قاره های مختلف ِ دنیا گرفته بود، نشوند و خودش هم شد نوازنده ی روزهای هفته، آره همون که در حالِ شکارِ گورِ خر در باتلاق فرو رفت و با انگشتانش آهنگِ مرگ رو نواخت، من عاشقِ بهرام و جمشید هستم، اونا رو به اندازه دنیا بزرگ و دنیا رو به اندازه اونا کوچیک می کنم تا همیشه روی شطرنجِ روز وشب بجای شاه ها بشینن و منو شاد کنن، دنیای من جشنِ نوروزی جمشید و خوابگاهِ ابدی ِ بهرامِ .
(2)- آهنگ دوم ” شبیه یک رویا ! ” 1- 2- در هر دشتي که لالهزاري بودهست از سرخي خون شهرياري بودهست 3- هر سبزه که برکنار جوئي رسته است گويي ز لب فرشته خويي رسته است 4- کس خلد و جهیم را ندیده ست، ای دل گویی که از آن جهان رسیده ست، ای دل امید و هراس ما به چیزی ست کز آن جز نام ونشان نه پدیده ست، ای دل 5- شاهی مطلب که حاصلِ عمر دمیست هر ذره ز خاک کیقباد و جمیست احوالِ جهان و عمر فانی و وجود خوابی و خیالی و فریبی و غمیست
(3)- آهنگ سوم ” شبیه یک کارگاه کوزه گری! ” 1- گويند کسان بهشت با حور خوش است من میگويم که آب انگور خوش است 2-الف هر نیکی و بدی در نهاد بشر است هر شادی و غم در قضا و قدر است با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل چرخ از تو هزار بار بيچارهتر است 2-ب 3- در کارگه کوزهگري رفتم دوش ديدم دو هزار کوزه گويا و خموش 4-
(4)- آهنگ چهارم ” شبیه یک میکده ! ” 1- 2- بنگر ز جهان چه طرف بر بستم؟ هیچ! و ز حاصلِ عمر چیست در دستم؟ هیچ! شمع طربم ولی چو بنشستم هیچ ! من جامِ جمم ولی چو بشکستم هیچ! 3- نه لایقِ دوزخم نه درخور بهشت ایزد داند گل مرا از چه سرشت چون کافرِ درویشم و چون قحبه زشت نه دین و نه دنیا و نه امید بهشت 4- من ظاهر نیستی و هستی دانم من باطن هر فراز و پستی دانم با این همه از دانش خود شرمم باد گر مرتبه ای ورای مستی دانم
(5)- آهنگ پنجم ” شبیه یک فانوس! ” 1- 2-الف قومی ز پی دنیا، دین می سوزند قومی ز برای حور عین می سوزند من شاهد و می دارم و باغی چو بهشت و ایشان همه در حسرت این می سوزند 2-ب گويند کسان بهشت با حور خوش است من میگويم که آب انگور خوش است 3- 4-الف از حادثه زمان زآینده مترس و زهرچه رسد چو نیست پاینده مترس این یکدمه وقت را بعشرت گذران از رفته میندیش و زآینده مترس 4-ب 5- 6- آدم چو صراحی بود و روح چو می قالب چو نئی بود صدائی در وی دانی چه بود آدم خاکی خیام؟ فانوس خیالی و چراغی در وی
(6)- آهنگ ششم ” شبیه یک بدن! ” 1- این چهار پاره معادل فارسی ندارد. 2- در جستن جامِ جم جهان پیمودم روزی ننشستم و شبی نغنودم ز استاد چو رازِ جامِ جم بشنودم آن جامِ جهان نمای جم من بودم 3- صانع به جهان کهنه همچون ظرفیست آبیست بمعنی و بظاهر برفیست بازیچه ی کفر و دین به طفلان بسپار بگذر ز مقامی که ... حرفیست 4- برتر ز سپهر خاطرم روز نخست لوح و قلم و بهشت و دوزخ می جست پس گفت مرا معلم این حرفِ درست لوح و قلم و بهشت ودوزخ با توست 5- ای آنکه نتیجه چهار و هفتی وز هفت و چهار دائم اندر تفتی می خور که هزار بار بیشت گفتم: باز آمدنت نیست چو رفتی رفتی 6-
(7)- آهنگ هفتم ” شبیه یک تله ! ” 1- انگار که هرچه هست در عالم نيست پندار که هرچه نيست در عالم هست 2- چون نیست حقیقت و یقین اندر دست نتوان به امید شک همه عمر نشست هان تا ننهیم جام می هیچ ز دست در بی خبری مرد چه هشیار و چه مست 3- دنیا دیدی و آنچه دیدی هیچ است هر چیز که گفتی و شنیدی هیچ است سرتاسر آفاق دویدی هیچ است و آن نیز که در کنج خزیدی هیچ است 4- اکنون که جهان را به خوشی دسترسی ست هر زنده دلی را سوی صحرا هوسی ست بر هر شاخی طلوع موسی دستی ست در هر نفسی خروش عیسی نفسی ست 5- بر مفرش خاک خفتگان میبينم در زيرزمین نهفتگان میبينم 6- ای بی خرد این خاک مجسم هیچ است وین طارم نه سپهر ارقم هیچ است خوش باش که در نشمین کون وفساد وامانده یک دمیم و آن هم هیچ است
(8)- آهنگ هشتم ” شبیه یک دختر فراموشکار ! ” 1- 2- امشب پی جام یکمنی خواهم کرد خود را بدو جام می غنی خواهم کرد اول 3 طلاق عقل و دین خواهم گفت پس دختر رز را بزنی خواهم کرد 3- 4- آنها که اساس کار بر زرق نهند آیند و میان جان و تن فرق نهند بر فرق نهم خروس می را پس از این گر همچو خروسم اره بر فرق نهند! 5- ای دل چو حقیقت جهان هست مجاز چندین چه بری رنج از این آز و نیاز تن را به قضا سپار و با وقت بساز کین رفته قلم ز بهر تو ناید باز
آهنگ نهم ” دنیا چیست؟ ” 1- اين قافله عمر عجب میگذرد درياب دمی که با طرب میگذرد 2- 3- پيش از من و تو ليل و نهاري بوده است گردنده فلک نيز به کاري بوده است 4- 6- الف در صومعه و مدرسه و دیر و کنشت ترسنده دوزخند و جویای بهشت آنکس که ز اسرار خدا با خبر است زین تخم اندرون دل هیچ نکشت 6- ب تا چند زنم به روي درياها خشت تا کی غم مسجد برم و فکر کنشت 7- آنان که اسیر عقل و تمییز شدند در حسرت هست و نیست ناچیز شدند رو بی خبرا تو آب انگور گزین کان بی خبران به غوره مویز شدند 8- فارغ ز امید رحمت و بيم عذاب آزاد ز خاک و باد و از آتش و آب
|
|
|